چرا رأی ندادم و چرا از رأی دادن خاتمی خوشحالم

دلایل زیادی برای رأی ندادن در انتخابات هفتهی پیش (مرحلهی اوّل مجلس نهم) دارم که با وجود این دلایل، اگر باز هم به هفتهی گذشته برگردم، باز هم رأی نخواهم داد. دلایل من، کمابیش همانها هستند که همهی آنها که این بار بر خلاف همیشه رأی ندادند، برای خود ملاک قرار دادهاند. دلایلی مثل اینها:
«وقتی رأی من خوانده نمیشود…»،
«وقتی میزان رأی ملت نیست…»،
«وقتی رأی من صرفاً جنبهی تزئینی دارد…»،
«وقتی به احتمال زیاد نتایج از قبل معلوم هستند…»،
«وقتی گزینههای مورد علاقهی من هیچکدام شرکت نکردهاند و اگر هم بودند تأیید نمیشدند…»،
«وقتی نتایج ـ حتّی اگر درست مطابق رأی من باشند ـ فرقی در حال روز من نخواهند کرد…»
همهی اینها که نوشتم و آنها که ننوشتم، باعث شدند که من، بر خلاف همیشه، رأی ندهم و از کارم پشیمان نیستم.
امّا بحث خاتمی از منِ نوعی جداست. خاتمی، چه بخواهیم و چه نخواهیم، چه دوست داشته باشیم و چه بدمان بیاید، به پشتوانهی هشت سالی که در مسند ریاستجمهوری این مرز و بوم نشسته و به آرمانهای اولیهی خودش پشت نکرده است، پرچم اصلاحات است.
تکلیف آنها که مثل من، برای خودشان تنهایی تصمیم میگیرند و تصمیمشان را عدهای معدود میدانند و تأثیر اندکی هم روی کل دارند، معلوم است. هر کاری صلاح بدانند میکنند. امّا تکلیف کسی مثل خاتمی فرق میکند. او میبیند که اگر چراغ اصلاحات خاموش شود و تحقق حق، تنها از راههای رادیکال و فروپاشی و… به دست بیاید، خیلی زود، خودش به ضد خودش تبدیل میشود و دوباره خشونت و درگیری و از چاله درآمدن و به چاه درافتادن.
و فراموش نکنیم که در کشوری زندگی میکنیم با اجزای لرزان، که از هر گوشهی آن نواهای استقلالطلبی به گوش میرسد. خشونت و بلوای مرکزی، مساوی خواهد بود با از دست رفتن تمامیت ارضی ایران. تصور کنید روزگاری را که برای رفتن به تبریز و کرمانشاه و ارومیه، در صف ویزاهایشان ایستادهاید.
بیاییم به جای فحش دادن به خاتمی و ارائهی راهکارهای ریشهکنانه، کمی هم واقعبین باشیم و از آیندهای بترسیم که در آن پرچم اصلاحات قانونی و آرام و صلحآمیز بهکلی پایین بیاید.
پ.ن: در جریان ناآرامیهای تجزیهطلبانهی کردستان در اوّلین روزهای حیات جمهوری اسلامی، دو دیدگاه مهم در ایران بر سر قدرت بود. دیدگاه آیتالله طالقانی، تأسیس هیأتهای انتخابی و شورا و صلاحاندیشی از راه مشورت را میخواست، و دیدگاه تیمسار سرتیپ قرهنی ـ نخستین رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ـ طرفدار گلولهباران هوایی بود. طالقانی تمام تلاشش را کرد که مانع شود، و تا حدودی موفق هم شد. امّا دیری نگذشته بود که خسته و افسرده و بیمار، میگفت «خدا رحمت کند مرحوم تیمسار قرهنی را». قرهنی البته سقوط کرد، امّا دیدگاهش پیروز شد و راه را بر بسیاری از خشونتهایی باز کرد که تا به امروز نتایجش را میبینیم.
انتقال وبلاگی
چند تایی از نوشتههای وبلاگ قدیمم را که دمدست بود و تاریخ مشخصی داشت، در اینجا هم گذاشتم و زیر دستهی «وبلاگ قدیم» طبقهبندی کردم. وقتی از دریا برگشتم، یا هر وقت دیگری که فرصت شد، این کار را تکمیل میکنم.
چرا به ایران فعلاً امیدی نیست؟
هر کدام از ما ایرانیها، برای خودمان هم کارشناس انرژی هستهای هستیم، هم در زمینهی اقتصاد کلان صاحبنظریم، هم سیاست جهانی را در تمام ابعاد وسیعش زیر نظر داریم، هم از تمام اتفاقات پشتپرده و مناسبات سیاسی مطلعیم، هم میدانیم که همهی آنچه که در حال اتفاق است، بازیای بیش نیست. و بنابراین وقتی همهی اینها را خودمان میدانیم، دیگر چه نیازی به رهبر و رئیس و الگو داریم؟ مدتی برای یک نفر کف میزنیم و هورا میکشیم و کافیست کلمهای و اشارهای از او را بشنویم که خلاف میل شکم خودمان باشد و بدون یک ذره رودربایستی، در جا چنان میکنیم که انگار با بزرگترین دشمنمان طرفیم.
یک روز مهران مدیری را با قهوهی تلخش آنقدر بالا میبریم که انگار با یک مبارز سیاسی تبعیدشده سروکار داریم و ناگهان به خاطر پخش شدن چند کلیپ قدیمی که چندان ارزش نقد شدن هم نداشتند، تبدیلش میکنیم به جیرهخوار دیکتاتور.
بیستودوم بهمن ماه پارسال که موسوی گفت هر کس با لباس و نماد خودش ظاهر شود، تز اسب تروا و نفوذی و هزار جفنگ دیگر از خودمان درآوردیم و نتیجهاش را دیدیم.
وقتی خاتمی شرط برای حضور دموکراتیک اصلاحطلبان برای مجلس گذاشت، زبان به فحاشی گشودیم که خاتمی میخواهد بر خون مردم پای بگذارد و سر قدرتش بماند و وقتی واکنش خداوندان قدرت را دیدیم، بدون معذرتخواهی ساکت شدیم و دیگر چیزی نگفتیم و فقط بعضیها بودند که نوشتند خاتمی زد به هدف.
و همین حالا وقتی جبههی مشارکت میگوید جنبش سبز به دنبال براندازی نظام نیست، میفرماییم که «جبههی مشارکت، خفه شو!»
افسوس میخورم وقتی به این واقعیت تجربهپذیر تجربهشده فکر میکنم که انتقال قدرت با این ابزارهای خشونتبار، هیچ سودی ندارد و قدرتمند بعدی، دیکتاتور بعدی خواهد شد. افسوس میخورم وقتی میبینم کسانی که ما خودمان آنها را به عنوان علمدار جنبشمان انتخاب کردهایم، این نکتهها را میدانند و آگاهانه و با حساب و کتاب و تدبیر برخورد میکنند و ما مثل آن اعراب جاهلی هستیم که در دین، از پیامبرشان هم پیشی میگرفتند.
بیستوچهارم بهمن ماه 1389
اینترنت در چین
دسترسی به فیسبوک و توئیتر در چین محدود شده است، امّا هیچ پیامی مبنی بر فیلتر نمایش نمیدهد. جالبتر این که پیوندها دات آیآر هم به همین وضع دچار است.
اینجا: هتل لانشان
بعد از یک سفر هوایی یک ساعته به کیندائو یا چیندائو یا تیندائو (Qingdao)، یک سفر جادهای سه ساعته هم به اینجا داشتیم. راننده اکثر این مسیر رو از کورهراههایی میرفت که به نظرم میخواست میانبر بزنه. یک توقف هم برای شام داشتیم و سرانجام به هتل رسیدیم. هوا به طرز وحشتناکی سرده و داخل هتل هم وضع از این بهتر نبود. هیچکدوم از مسؤولان شب هتل انگلیسی بلد نبودند و بهزحمت تونستیم بهشون بفهمونیم که سردمونه و هر کاری کردیم نتونستیم بفهمونیم که برای چایی خوردن نیاز به شکر داریم. بعد هم که از کیفمون شکلات پیدا کردیم، از چایی سبز اونها نتونستیم استفادهای بکنیم و باز توی کیفهامون رو گشتیم و کاپوچینو یافتیم و خوردیم. سامانهی گرمایش رو هم روشن کردیم و رفتیم زیر پتو، به امید این که کمکم هوای اتاق درست میشه. من یه کم توی اینترنت گشت زدم و بعد با دیدن این که همسفر عزیز، به چه خواب نازنینی فرو رفته، خیال کردم زیر پتو گرمه و رفتم خوابیدم. یک ساعت بعد، با سگلرز از خواب بیدار شدم. کمی طول کشید تا فهمیدم لرزشی که در تنمه، نتیجهی سرماست. بلند شدم و از زیر پتو اومدم بیرون و به زمین و زمان فحش کشیدم. به هر بدبختی بود، خودم رو به ساکم رسوندم و پولیورم رو تنم کردم و یه کاپشن گرم روش و یه کلاه هم سرم گذاشتم و بعد شلوار بیرونم رو روی زیرشلواری پا کردم و یه جوراب دیگه پوشیدم و چپیدم زیر پتو و اینجوری تا حدود ساعت دوازده ظهر خوابیدم. وقتی پا شدم، دیدم همسفر عزیز نیست و بیرونه. کمی بعد، با عصبانیت برگشت و برام تعریف کرد که مبارزهای رو با مسؤولین هتل داشته و تونسته یه اتاق دیگه دستوپا کنه و یه تهاستکان شکر. رفتیم ناهار خوردیم و با تهدید به گزارش، مسؤول سفرمون رو به هتل کشوندیم و اونم برامون یهعالمه شکر و نسکافه گرفت و کاری کرد حموم هم گرم شد و حالا، اتاق تازه گرم شده. آخه ما چطوری میتونستیم به کسی که خودش توی لابی یخچال هتل بهآرومی خوابیده بود، حالی کنیم که سردمونه؟ یا به کسی که چایی سبز تازه رو مثل لیپتون توی آب جوش میریزه و در جا میخوره، بفهمونیم که شکر میخوایم و یه قاشق هم برای هم زدن!!؟ از بساط رسیپشن طبقهمون، یه جفت از این چوبا که خودشون باهاش غذا میخورن کف رفتیم و باهاش چاییمون رو هم زدیم.
سرعت اینترنت خوبه، به جز این که فیلترینگ اینجا هم دست از سرمون برنمیداره. جالب اینه که با ویپیانی که داخل ایران هم ازش استفاده میکردم، میتونم همهی سایتهای فیلترشده رو باز کنم، امّا توئیتر و فیسبوک رو نه!
طبق آخرین خبر، کشتی که قرار بود شب به اینجا برسه، برنامهش عوض شده و ساعت نه صبح فردا از راه میرسه.
ملالی نیست، جز دوری یار…
اینجا: فرودگاه شانگهای
بگذریم…
عصر روز جمعه، به مقصد شانگهای چین پرواز کردم که از اونجا به کشتی ملحق بشم. یک توقف سه چهار ساعته در دوبی داشتیم که تونستم با توئیتر اطلاعرسانی کنم و حالا در شانگهای هستیم و منتظر پرواز دیگری به کیندائو. این همکار زحمتکشی که همراهمه، نزدیک بود چنان خود و من رو به قنا بدهد که اون سرش ناپیدا. مدارکم پیشش بود و یک ساعت قبل از پرواز گفت که میخاد سیگار بکشه و رفت و پیداش نشد. هرچه صبر کردم، دیدم نیست که نیست. به سمت گیت راه افتادم و گفتم شاید راه رو گم کرده باشه و مستقیم به اونجا رفته باشه. حالا گیت کجا بود؟ اون سر فرودگاه به اون عظمت. دواندوان خودم رو بهش رسوندم و دیدم که دارن در رو میبندن. نفسنفس زنان گفتم که مسافر شانگهای هستم و کارت پروازم رو گم کردم و کار خدا بود که گذرنامه پیش خودم بود و تونستم یه کارت المثنی بگیرم. خانومه گفت همراه نداری؟ گفتم چرا. مدارکم پیششه. گفت کجاست؟ گفتم نمیدونم. گفت اسمش چیه؟ گفتم نمیدونم. خودش گشت و اسمش رو پیدا کرد و گفت کجا بگردیم دنبالش؟ گفتم رفت سیگار بکشه. چند دقیقه گذشت و گفتند که هواپیما میخواد راه بیافته و پرسید که من میمونم یا میرم. حالا از یه طرف فکر میکردم که اگه بمونم که نمیشه، از یه طرف هم میگفتم من برم اونجا بدون مدارک دریانوردی چه بکنم؟ خلاصه سوار شدم و از بین صندلیها که میگذشتم، خداخدا میکردم که صدام کنه و یه جا همونجاها نشسته باشه. صندلیم رو پیدا کردم و دیدم بغلیش خالیه. دیگه هیچ امیدی نداشتم. هواپیما هم تکون خورد و فقط به خودم فحش میدادم که آخه این چه کاری بود که مدارکت رو دادی دست اون؟ که ناگهان دیدم سروکلهش پیدا شد و کلی بهونه که چقدر منتظر من بوده و اینا. بعد هم تا نشست، منوی غذا رو دست گرفت و شروع کرد به انتخاب غذا و رفت توی کف دختر پسر بغلیش که توی هم فرو رفته بودن. و اون وقت من حتّی نمیتونستم از فکر بلایی که ممکن بود سر خودش و من بیاد، ببینم که اون خانومه اومده و میخواد که من کمربندم رو ببندم. خلاصه این ماجرا به خیر گذشت و اوّلین کاری که کردم، این بود که مدارکم رو ازش گرفتم و توی جیبم گذاشتم.
پرواز خوبی بود و بعد از نیم ساعت حالم جا اومد و نشستم به فیلم دیدن و بازی کردن و خوابیدن و غذا خوردن و دستشویی رفتن و خلاصه از تمام امکانات موجود استفاده کردن. فقط وقت پیاده شدن، فهمیدم که میتونستیم از مهماندارها دمپایی بخوایم که سرمون کلاه رفت.
الآن یه طبقه بالاتر از فرودگاه بینالمللی شانگهای، در فرودگاه بینشهری شانگهای، روی زمین نشستم و کامپیوترم به برقه و مشغول نوشتن این مطلب. توئیتر و فیسبوک کار نمیکنند، امّا بقیهی چیزها نسبتاً مرتبند. همسفر عزیز هم روبهروی من روی صندلی نشسته و مثل یک فرشتهی تنومند سیبیلو، به خواب نازی فرو رفته.
ملالی نیست، جز دوری یار… فعلاً خداحافظ…
شروعی تازه
وبلاگ پیشین من (چرکنویس در بلاگفا)، به دستور کارگروه محترم، اعدام شد. از من خواسته شد تا با فلان ایمیل تماس بگیرم و من هم در عوض، فوراً به وردپرس آمدم و این حساب کاربری را ایجاد کردم. خوشبختانه به محض مشاهدهی فیلترشدگی، یک نسخه پشتیبان از تمام مطالب گرفتم و شوربختانه، این نسخه پشتیبان شامل کامنتهای دریافتشده نمیشود. فعلاً مشغول بازدید و افتتاح و آزمایش بخشهای مختلف وردپرس هستم و بعد اگر فرصتی شد و وحی نازل آمد، به نوشتن در این مکان میپردازم.